عشق بود،
لبخند بود،
آرامش بود،
زندگي بود...
تو رفتي ؛
عشق رنگ باخت،
طعم مهر از يادمان رفت،
تو رفتي حتي بوي پدر هم از پدر پر كشيد،
حالا مي شود فهميد چرا علي(ع) با چاه زمزمه دلتنگي مي كرد.
دلتنگ توام که یک دنیا عشق بودی...

به چيزها چنان نگاه کن که گويي براي نخستين باراست که آن ها را مي بيني.ما به همه چيز اين دنياي بزرگ عادت کرده ايم،بنابراين،هيچ چيز را نمي بينيم.عادت،مانع ديدن مي شود.وقتي عادت را کنار مي گذاري،
گويي زنگارها را از روي آيينه ي دلت زدوده اي.اکنون آيينه ات مي تواند واقعيت ها را درخود بتاباند.
کودکان اين گونه اند.براي ديدن واقعيت ها ،بايد بي پيرايگي کودکان را داشت.
سقراط در اوج فرزانگي اش اعلام کرد:«اکنون مي دانم که چيزي نمي دانم.»بايد از اين منظر به زندگي نظر کرد.
آنهايي که گمان مي کنند که مي دانند،زنداني دانسته هاي خويش اند.
تصوير خداوند،در آيينه ي جان تو،به شيوه اي يکه و بي نظير منعکس مي شود.هر پديده اي آيينه اي ست که خداوند خود را در آن تماشا مي کند.تصوير خداوند درهيچ آيينه اي تکراري نيست.غنا و رنگارنگي جهان نيز معلول همين تازگي تجلي ها و ظهورات خداوند است.
صادق و صميمي و شجاع باش.نترس.چيزي براي از دست دادن وجود ندارد.همه ي آن چيزهايي که سعي در حفظ شان داري،روزي،به سادگي ترکيدن حبابي بر آب،از دستت خواهند رفت. مرگ،همه ي دارايي هاي تو را به امانت تبديل مي کند.
ساده باش.با سيماي ساده ي خود،
با خنده هاي نغز کودکانه ي خود،
با کشف وشهودهاي جادويي خيال خود
وبا نسيم شاعرانه ي کلامت،در برکه ي روح آدم ها موجي بينداز.
بي ترديد، اين موج به هر کرانه اي خواهد رسيد.
مسيحا برزگر
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
شيطان پرستي جديد به خدايي اعتقاد ندارد و شيطان را تنها نوعي کهن نماد ( archetype ) مي داند و انسانها را تنها در برابر خود مسئول ميداند و اعتقاد دارد که انسان به تنهايي مي تواند راه درست و غلط را تشخيص دهد به همين دليل هم اين اعتقاد بيشتر به عنوان يک اعتقاد فلسفي شناخته مي شود .
شيطان در اين اعتقاد نماد نيروي تاريکي طبيعت ، طبيعت شهواني ، مرگ ، بهترين نشانه قدرت و ضدمذهب بودن است.
اين اعتقاد داراي شاخه هاي متعددي است اما مي توان گفت جز يکي دو نوع آن همگي داراي اصول زير مي باشند:
Atheism : خدايي در شيطان پرستي وجود ندارد.
Not dualistic : روح و جسم غيرقابل ديدن هستند و هيچ جنگي بين عالم خير و شر وجود ندارد.
Autodeists : خود پرستي ، خدايي جز خود انسان وجود ندارد و هر انساني خود يک خداست.
Materialistic: اعتقاد به اصالت ماده

بگیر از من هرآنچه که تو را ازمن می میگیرد...

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی...
زائر خداست.تا زماني که خويش را نديده اي و نشناخته اي،آنچه درباره ي خدا مي گويي مهملاتي بيش نيست.
خدا تنها زبان سکوت ژرف تو را مي فهمد و بس.با اين زبان با خدا گفت وگو کن.نيايش در دل مي شکفد.
بايد شکوه تنهايي خود را مشاهده کني.هنگامي که قدم به ساحت تنهايي خويش مي گذاري،خدا را مشاهده مي کني.
بدين سان،گنج هاي پنهان درونت را مي يابي ،قدم گذاشتن به ساحت تنهايي درون،وارد شدن به ملکوت الهي ست.
در قلمرو ملکوت الهي ست که گنج هاي آرامش، سکوت ، طمأنينه، خداي گونگي، شکوه و زيبايي يافت مي شوند.
مسیحا برزگر
شب رفتن به سفر حج ، در خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند.
صد و چند نفري مي شدند . عباس ، صدايم كرد كه برويم آن طرف .
از خانة سابقمان تا خانة جديدمان كه قبل از اين كه خانة ما بشود ، موتورخانة پايگاه بود راه زيادي نبود .
رفتيم آن جا كه حرف هاي آخر را بزنيم . چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك ، همة پهناي صورتش را گرفته بود .
نمي خواستم لحظه رفتنم ، لحظة جدا شدنمان تلخ شود . گفت : مواظب سلامتي خودت باش ، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ....
روزها بگذشت وتقویم زمان تکمیل شد
سالمان با صوت حول حالنا تکمیل شد
بازهم برما به خاک افتادگان درگهت
صبح غمگینی–بدون حضرتت-تحمیل شد
بیتو حال خسته ای داردبهاران بعدازاین
بیتو حتی در هبوط دردها تعجیل شد
آسمان بارید،هفتاد و دو ساعت بعد تو
آنقدر تادر زمین نام جنون تشکیل شد
ای بهارمحض!بی روی تو در دنیای ما
هرچه رویید درزمین تندیسی ازقابیل شد
من زبان لال اما خود ببین در غیبتت
دوستی هامان به نام دشمنی تبدیل شد
عبدالرحیم سعیدی راد
تولد : 14 آذر 1329 قزوين
تحصيلات : فارغ التحصيل دانشكده خلباني از آمريكا
مسئوليت : فرماندهي معاونت عمليات نيروي هوايي ارتش
شهادت : 15 مرداد 1366 مطابق با عيد قربا ن 1407 هـ . ق - آسمان منطقة عملياتي سردشت
گلزار : قزوين امام زاده حسين (ع)
نمیدانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم
به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم
تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند نالههای بی صدا دیدم
در کوله بار غربتم یک دل از روزهای واپسین مانده ست
عباس های تشته لب رفتند،لب تشنه مشکی بر زمین مانده ست
من بودم و او بود و گمنامی نامش چه بود؟انگار یادم نیست
بر شانه های سنگی دیوار نام تو ای عاشق ترین مانده ست
مثل نسیم صبح نخلستان سرشار از زخم سکوت و صبر
رفتید اما در دل هرچاه یک سینه آواز حزین مانده ست
"رفتیم اگر نامهربان بودیم"- رفتند اما مهربان بودند-
"رفتیم اگر بار گران" آری بارگرانی برزمین مانده ست
بر شانه خونین تان یاران! یک بار دیگر بوسه خواهم زد
برشانه خونین تان عطر تابوت های یاسمین مانده ست
زآنان برای ماچه می ماند؟ یک کوله بارازخاطرات سبز
از من ولی یک چشم بارانی تنها همین،تنها همین مانده ست
علیرضا قزوه
زندگي اش در سه خط خلاصه مي شد:
از داقداق آباد تا پادگان اشنويه.
شروع؛ بهار 43.
پرواز؛ بهار 63.
گفتم: «نيومده، فکر رفتن کردي؟ مي شه ديگه منو تنها نذاري؟»
دستشو روي شانه ام گذاشت و گفت: «مادر جان! جبهه امروز به من و ديگران نياز داره. شايد فردا دير باشه. شما که دلت نمي خواد ...»
دستم رو روي شانه اش گذاشتم و گفتم: «سيدالشهدا پشت و پناهت!»
خنديد و گفت: «سلامتو بهش مي رسونم!»



